...و صبور نام تو بود بانو

آخرین مطالب

مخاطب خاص

شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۲۱ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم


ظرف میوه را گذاشت روی میزش. بعد عرق یکی از سیب ها را گرفت و لپ یکی از زردآلو ها را خشک کرد،

به لبان خندان هندوانه های توی بشقاب بقلی لبخندی دندان نما تحویل داد و بعد دوباره اخم هایش رفت توی هم

لب تابش را روشن کرد،از نیمه شب چند دقیقه ای گذشته بود، تا بالا آمدن ویندوز سری به گوشی اش زد

گروپ ها پر بودند از پیام های نخوانده، یکی دوتایشان را رد کرد، رسید به گروپ دونفره ای که درآن فقط دو پیام

انتظارش را می کشید. گروپ را باز کرد. ادواردو برایش نوشته بود:

_سلام. من دیگر نتوانستم در خانه بمانم. رفتم مرکز و آنجا پر بود از آدم هایی بیجان که حسشان عالی بود

و همه اش از او و امر او حرف میزدند.

_من فردا روزه می گیرم، حتما   :)


*شیت!

جواب او بود. با خودش فکر کرد و کمی مقایسه شاید: من اینجا دارم به زور خانواده ام روزه میگیرم

و تو داری آزادی خودت را خراب میکنی، تو دیوانه ای.

قاچ های هندوانه از لبخند افتادند و سیب ها اصلا عرق روی تنشان خشک شد...

باز هم با خودش فکر کرد: آنطرف دنیا مگر چطور روزه میگیرند که برای او جذاب شده؟

اصلا این نخوردن جان فرسا چه بدرد می خورد؟


طاقت نیاورد. صفحه پیام را باز کرد و نوشت:

* تو چی از روزه داری دیدی که اینقدر عاشقش شدی؟

برخلاف همیشه خیلی زود جواب آمد:

_ اینجور که این ها می گویند این دستور مستقیم خداست. او خواسته...

این نخستین باری ست که کسی از من چیزی میخواهد که باید برای انجام آن کار سختی بکشم

و تمام سود این کار را هم خودم ببرم. این یعنی خرید توجه کامل او بدون هیچ منفعتی برای او...

در تمام عمرم در کل فرانسه چنین حرفی را نشنیده ام...


شیت دیگری روانه اش می کند این بار غلیظ تر و پر رنگ تر! و گوشی اش را می سراند انتهای میز.

و زیر لب میگوید: دیوانگی اش تکمیل شد.


چند دقیقه بعد دوباره صدای پیام گوشی اش بلند می شود:

# سلام. خوبی؟ میشه فردا حوالی ظهر دوتایی بریمم دنبال یه سری خرید؟ البته اگر راستشو بخوای پول زیادی ندارم.

ولی برا مهمونی سه شنبه میخوامشون. میشه با آژانس بیای؟

راستی تو کلا روزه که نمیگیری نه؟


پول های توی کیفش را نگاه کرد، آهی کشید و باز رفت سراغ کارت حساب پس اندازش که البته چیز زیادی ته آن نمانده بود!

چه مخاطب خاص پرخرجی!!!



پی نوشت1 : تقدیم به همه ی اونایی که ماه رمضون توی خیابون انواع بستنی ها، اسکموها، نوشابه ها و... میخورند

                 و انگار اگر همان لحظه و در وسط خیابان میل نفرمایند، هلاک می شوند!


پی نوشت2:  ماه رمضان ز نیمه اش هم بگذشت...


پی نوشت3: چه خوبه خواهر آدم عروس بشه... مبارکا باشه...




  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۹۴/۰۴/۱۳
  • ۲۴۹ نمایش
  • حلما

نظرات (۲)

  • لولا پالوزا
  • مرسی از کتابایی که بهم پیشنهاد کردی :)
    درمورد بادبادک باز هم زیاد جذبم نکرد ولش کردم :/
    پاسخ:
    خواهش میشه :)
    من خوندمش البته خیلی وقت پیش و علت اینکه تا آخر خوندمش این بود که کتاب دبگه ای در دسترسم نبود اون موقع
    به نظرم خیلی تخیلی و هوچیگرانه نوشته شده بود.
    البته این نظر الانم هستش بعد خوندن چندتا کتاب دیگه در مورد اون مناطق.

  • لولا پالوزا
  • اونا خودشون با تحقیق انتخاب میکنن اسلامو ولی بیشتر ماها انگار بهمون زور شده حتی تحقیقم نمیکنیم درمورد خوبیای اسلام :(
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">