...و صبور نام تو بود بانو

آخرین مطالب

ماهیِ توی کمد!

دوشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۲، ۱۰:۰۸ ق.ظ
سلام. اینبار یه داستان! نوشتم.
داستان شب عیدیه.

البته قرار بود که همین موضوع در سه سبک باشه: داستان، داستان کوتاه، داستانک.
دوتای اولش رو نوشتم. مونده داستانکش.
فعلا داستان رو گذاشتم.
امیدوارم نقدش کنید حسابی.
خودم که خیلی دوست دارم قصه شو.
شاید بعد ها براش طرح بزنم.
دعا بفرمایید که بسی محتاجیم.
سال نو هم پر برکت.
یا حق.


فقط 50 تومن کم بود...

دوباره رفت جلوی بساط ماهی فروش

ماهی ها توی تشت های سفید و آبی، همینطور الکی دور میخورند و با هم حرف های مبهمی میزنند

هیچ سر در نمی آورد که چرا ماهی ها پشت سر هم دهانشان را باز و بسته می کنند

اگر آن ماهی قرمز سه دم را می برد خانه، کاسه ی لعابی روی طاقچه ی اتاق عزیز را برمیداشت، ماهی را میگذاشت داخلش

و آخر سر هم توی کمد پشت کتابها جایش میداد.

اینطوری دیگر آقاجان متوجه نمی شد

آخر هیچوقت ماهی نمی خرید برای سفره ی عید،می گفت گناه دارند زبان بسته ها

آقاجان راست می گفت ها، حتما ماهی ها لال اند، چون دهانشان کلی می جنبد اما صدا ندارد

مثل اکبر شاطر که با دست حرف میزند.


ماهی دارم، ماهی شب عید، بیا ماهی قرمز ببر... صدای ماهی فروش از فکر بیرونش آورد.

به دور و برش نگاهی انداخت. خانمی با چادر سفید گل گلی اش، داشت هاهی ها را نگاه می کرد، دختر بچه اش

هی گوشه ی چادرش را می کشید که: مامانی من از اون سه دماش می خوام من از اونا می خوام ببین چه خوشگله.

- باشه باشه. آقا اون سه دما چنده؟

-پونصد تومن آبجی. این ساده هاش250.

دوتا از همین ساده هاش بده. دخترک محکم تر چادر مادرش را کشید: من گفتم از اونا میخوام.

مادر بی توجه پانصدتومنی هزار بار تا خورده را داد دست ممد ماهی فروش و پلاستیک تا نیمه آب کرده را از دستش گرفت.

ماهی ها توی پلاستیک دور دور می کردند. دور دور شادیشان بود این بار.

همینطور غرغر کنان دنبال مادرش راه افتاد که: من اینارو دوست ندارم. به بابا می گم برام...


پسرک تای آستین های کاموایی اش را باز میکرد و لخ لخ کنان راه میرفت

نزدیک های غروب بود و هوا کم کم داشت سرد می شد،

به نزدیک بساط ماهی فروش که رسید، ایستاد کنار احمد به تماشا، احمد یادش آمد چند باری همین وقت ها او را دیده است.

جثه اش از او بزرگتر بود ولی از روی صورتش می شد فهمید هم سن احمد است.

ممد ماهی فروش داشت با توری روشنایی پیکنیکش ور میرفت تا روشنش کند. نگاهش به احمد که افتاد یکهو تشر زد که:

د برو د! نیم ساعت به بالاست که داری نیگا میکنی. هر روزم که کارت همینه. ماهی میخوای بگو بهت بدم. اگه نه برو پی کار و مشخت بچه. برو د.

جاخورد! یکهو یادش افتاد که باید امشب با آقاجانش می رفته مسجد. پا تند کرد و دوان دوان راه خانه را در پیش گرفت.

خود را از در حیاط پرت کرد داخل خانه! نفس نفس می زد و سرش داغ کرده بود.

شکر خدا آقا سر حوض داشت وضو میگرفت. سلام نجویده ای به آقا جان کرد و شروع کرد به وضو گرفتن.

توی راه مسجد داشت فکر می کرد که  آن پسر بلوز کاموایی مثل خودش ماهی نمی خرد. فقط می آید و نگاه می کند.

آخر وقتی آقا جانش اجازه می دهد چرا ماهی نمی خرد.  تازه آقا زمستان ها ماهی های سفید گنده می خرید گاهی.

مادر شکمشان را پاره می کرد و بوی دریا می پیچید توی خانه و او مثل دریا زده ها عقش می گرفت و بعد ماهی بیچاره را سرخ می کردند

میشد ناهار آقا و بقیه. اما حالا که نمی خواهیم بخوریمشان نمی دانم چرا اینطور می کند آقا.


رسیدند مسجد. بعد نماز آقا سید مثل همیشه وقتی احمد را دید که برای نماز آمده،

از همان پنجاه تومنی های همیشگی از جیبش در آورد تا به احمد بدهد.

احمد از دیدن 50 تومنی چنان ذوقی کرد که نگو! اصلا فکرش را هم نمی کرد سید یادش باشد که 50 تومنی این هفته اش را نداده!

آقاجان با دیدن پول به سید گفت که این پول زیاد است. و بهتر است که نصفش را به پسر آقا حمدالله قصاب بدهد که کنار ما نشسته.

تا هر دو تشویق شوند و از این به بعد بیشتر به مسجد بیایند!

چشم هایش از تعجب چنان گرد شد که نگو. آقا تمام نقشه هایی که کشیده بود در همین چند ثانیه را خراب کرد!


امشب عید بود. بعد از آن شب مسجد، دیگر پولی نتوانسته بود پول جمع کند. باز نزدیک غروب داشت می رفت بساط ماهی ها را نگاه کند.

آهی کشید،در دلش آرزو کرد کاش جای ماهی فروش بود! حتما شب عید یکی از آن ظرف های بزرگ ماهی می گذارند سر سفره شان...

صدای مادرش را شنید:

- بیا احمد جان.سر راهت این پول را بیانداز صندوق مسجد. صدقه است.مواظب باش با پول‌هات قاطی نشود.زود هم برگرد.کم مانده تا تحویل سال.

چشم و گفت و از در خانه زد بیرون. پول‌ها را شمرد. درست همان قدری بود که کم داشت. اما... صدقه بود...

رسید جلوی مسجد. نگاهی به صندوق کرد. با خودش فکر کرد وقت برگشتن پول را می اندازد. راهش را کج کرد سمت بساط.

بیشتر ماهی ها فروش رفته بود. فقط یکی از ماهی سه دم ها مانده بود.

پسرک بلوز کاموایی جلوی تشت همان ماهی ایستاده بود و نگاه می کرد دور دور کردنش را.

ماهی اما بی خیال نگاه هایش، همان طور برای خودش جولان میداد. آرام و بی وقفه.

احمد فکر کرد که اینبار آمده ماهی بخرد. اما دید که پسر بلند شد و باز تای آستین هایش را باز کرد، راه افتاد سمت کوچه نزدیک مسجد.

فکری به سرش زد. فوری دنبالش راه افتاد تا از کارش سر در بیاورد.


دیگر خسته شده بود. کلی راه آمده بودند تا برسند به خانه شان.خیلی دور بود. ظاهر خانه نشان میداد که وضع مالی شان زیاد خوب نیست.

پسرک در زد، کمی ماند تا کسی بیاید و در را باز کند. دختر بچه ی مو قرمزی با یک عروسک کهنه آمد دم در.

با صدای نازک و جیغ دارش سلام کرد و صورت پرهیجانش را غرق خنده کرد.

-ماهی خریدی نه؟

پسر که از خجالت دست هایش را پشتش قفل کرده بود. از کنار در آرام رفت تو.

تمام شادی دخترک خشک شد روی صورتش. نشست همانجا و گریه کرد...


نمی دانست چرا ولی خیلی زود جلوی ماهی فروشی بود. ماهی را خرید. همان ماهی سه دم را.

هرچه قدر که می توانست تند دوید. رسید دم در خانه شان. در زد، پلاستیک ماهی را گذاشت. تندی دوید و قایم شد.


صدای توپ عیدخش خش کنان از رادیو  بلند شد. ماهی توی کاسه شروع کرد به دور زدن. مادر یک جفت جوراب گذاشت میان دست های

زخمی پسرش. گونه اش را بوسید.

سال نو شد...



  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۹۲/۱۲/۱۹
  • ۳۲۰ نمایش
  • حلما

نظرات (۲)

  • علی ملکی معاف
  • سلام
    خدا قوت
    خیلی هم خوب!
    در مجموع قصه ی خیلی خوبی داره
    و حتما میشه از توش یه کتاب قصه کودک در آوورد
    چنتا نکته که بذهنم میاد :

    آهنگون بودن جملات که تو داستان قبلتم خیلی خوب رعایت شده بود تو این یکی هم هست. خیلی قصه رو خواندنی میکنه. استاد سعادتی میگفت وقتی نوشتتونو نوشتین یه بار بلند بلند برا خودتون بخونید
    اگه تو خوندنش توپوق زدین بدونید نتونستین واژه ها رو هماهنگ انتخاب کنید
    البته مضمونا
    این جنبه رو خیلی خوب رعایت کردی


    "اکبر شاطر نانوایی"
    بنظرم ناناویی تکراره و اضافه

    درزمینه علامت گذاری نگارشت واقعا وقت نمیذاری و این میشه! که آدم گاهی نمیفهمه الان سوم شخص داره حرف میزنه شخصیت داستان داره حرف میزینه یا ...

    "خود را از در حیاط پرت کرد داخل خانه! "
    چنین توصیفای زیبایی زیاد داره این داستانت
    آدم حس میکنه نشستی یه ساعتی خودتو تو مکان داستان و کنار آدماش فرض کردی و تک تک المان های اون فضارو درآووردی و بعد تونستی ایمقدر خوب فضارو بنویسی در حالی که میدونم اینطور نیست!! و کار به ساعت نمیکشه!!

    در خلال قصه گویی و پی گرفتن قصه ی اصلی نکات تربیتی و دینی جالبی رو آووردی. محتوای خوب. مثل قضیه آقاجان و مخالفتش با اذیت ماهی ها یا مسجد رفتن همراه آقاجان یا پول دادن اون بابا به بچه ها  یا اینکه مادر صدقه را میدهد تا بچه یندازد و نه خودش و ....
    خیلی ها قصه رو اصلا با هدف گفتن زیر پوستی همین نکته ها مینویسن. خیلی خوبه. شاید برجسته ترین نکته این داستانت همینه



    این اسم هایی که برای شخصیت های داستان گذاشتی که با اسم + شغل رخ میده زیادی تو ذوق میزنه . یعنی با واقعیت فاصله داره
    فلان آقا قصاب
    بهمان آقا ماهی فروش
    و ...



    این قسمت
    "هرچه قدر که می توانست تند دوید. رسید دم در خانه شان. در زد، پلاستیک ماهی را گذاشت. تندی دوید و قایم شد.


    صدای توپ عیدخش خش کنان از رادیو  بلند شد. ماهی توی کاسه شروع کرد به دور زدن. مادر یک جفت جوراب گذاشت میان دست های

    زخمی پسرش. گونه اش را بوسید.
    سال نو شد... "

    اولا خیلی خوب تموم شده
    ثانیا بین دو تا جمله فاصله رو ای کاش با ستاره ای چیزی تمایز میدادی. همون بحث علاتمت گذاری تو نگارش



    در مجموع عالی بود این قصت.
    پیشنهاد میکنم بجای داستان های خیلی کوتاه نصفه صفحه ای دنبال همین قصه های بیشتار از یک صفحه برو. توان توصیفت و ویژگی های دیگت کمک میکنه به بهتر نوشتن تو این فضا.


    زیاد شد!
    پاسخ:
    سلام.
    خداقوت.
    اول بگم که واقعا بعد این همه نظر نذاشتن همه، با دیدن این نظر بلند بالا، واقعا خوشحال شدم.

    نقد ها همه به جا بودن.
    سعی می کنم به کار ببندمشون.
    تعریف ها هم خجالت زده کردن مارو!

    قبول دارم داستان کار زیاد داشت. اما خب. از ذوق زیادی که خودتم شاهدش بودی زود گذاشتمش.
    امیدوارم بعدی مثل این نباشه ایراداتش.

    به صفحه پردازی برای این داستان و قصه کردنش فکر کردم.
    دوست دارم اینکارو انجام بدم.
    اگه کسی کمکم کنه.

    بازم ممنون.
    یا حق.

  • جیم از دنیایی متفاوت
  • سلام علیکم و رحمه الله و برکاته
    زن و شوهر وقت کردین کمی داستانهای  همدیگه رو نقدکنین
    داستان خوب اما پر از مواردی بود
    موفق باشی
    پاسخ:
    سلام.
    والا هیچکی نقد نمیکنه خب.
    گفتیم از رونق نیافته بازارش.
    حالا خوبه تعریف زیادی نکردیم از هم!!!!

    موارد؟


    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">