...و صبور نام تو بود بانو

آخرین مطالب

آدمک ها رویا می بینند

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۰۶ ب.ظ
بسم الله

همیشه دست به کیبورد که می شوم تا بنویسم، مثلا قصه ای، داستانی، چیزی. همیشه ذهنم
 از یک خواب شروع می کند
از یک رویا
و بعد آدمک قصه روزش را با فکر کردن به همان خواب و درگیر شدن با موضوعش می گذراند
و همین طور روزها از پی هم تا قصه شکل می کیرد.
گاهی خوابش رویای صادقه است و گاهی هم بر اثر فکر و خیالاتش، اما هر چه هست
یک رویاست.
آدمک قصه هایم، چرا اینقدر به رویاهایش اهمیت می دهد نمی دانم...
و اصلا من که می نویسم این آدمک ها را، نمی دانم چرا
اصلا
خواب نمی بینم...
و شاید آدمک ساختن بی خوابی می آورد
اصلا شاید به خاطر همین است که خدا هیچوقت خواب ندارد.*



*تنها یک تعبیر از ذهن خسته ی خرده نویسنده ی بی سوژه و بی حال بود.
و بعد اینکه " پناه بر خودش از..."
  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۲/۱۱/۱۷
  • ۱۸۱ نمایش
  • حلما

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">