...و صبور نام تو بود بانو

آخرین مطالب

اولین قدم به اسم او

دوشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۲، ۰۲:۱۱ ب.ظ

دست کسی بلند شد از آخر کلاس

-استاد به نظر من...

حوصله اش از این بحث های تکراری سر رفته بود

بحث هایی که همیشه بی نتیجه می ماند

از شیشه ی کوچک روی در به بیرون زل زد

گوشه ی کوچکی از یک عکس، نشست میان چشمش

صدای دلش بلند شد انگار: آه ه ه...

تکه ی بزرگ زندگی او، که سال ها نبودنش...

گوشه ی کوچکی از عکس روی دیوار مشخص بود فقط تا این قسمتش خوانده می شد: شهدای جهاد علمی راهتان...

حواسش برگشت به کلاس.

بحث انگار این بار داغ تر از همیشه بود و استاد مشغول جا به جا کردن وسیله ها از روی میزش بود.

- تو این جامعه ای که همه دارن یا نون پست و مقامشون رو میخورن یا نون ریششونو! این خوش خیالی نیست که فکر کنیم

امثال ما هم پیشرفت می کنیم یا اینکه به جایی می رسیم؟

استاد روی صندلی بلندش کمی جابه جا شد سینه ای صاف کرد و گفت: خب کی جواب داره؟

دست دیگری بالا رفت

- اگر هم اینطور که ایشون می گن پیش بریم اوضاع از اینی که هست بدتر میشه

همیشه جاهایی هست که میشه ازش شروع کرد.

استاد: امید، پای ثابت بحث تو بگو

- والا استاد تو مملکتی که هنوز بعد پنجاه سال، که این مثلا جنگ تحمیلی شون تموم شده،

بچه شهیداشون که نفهمیدیم آخر از کجا میان، با سهمیه هم سطح بقیه ماها که با کلی زحمت اینجاییم،

مفت مفت درس می خونن و میخورن و میچاپن دیگه این حرفا چیه؟ ول معطلیم همه، وارثای زمین مشخص شدن دیگه!

استاد که انگار خوب متوجه منظور امید نشده بود رو به آرمیتا می کند:

- خانم رضایی نژاد  شما نظری ندارید؟

آرمیتا غرق فکر به بیرون خیره شده بود انگار...




پی نوشت:

این روز ها هر چیزی دو تا دو تاست...

کبوتر ها... مرغ عشق ها... گنبد ها... اطلسی ها... ماهی های حوض لاجوردی...

اما این روز ها

جایی هم هست که یک نفر، تنها، سر به دیواری می گذارد

تنها، اشک می ریزد...

این روز ها مردی، تنها، موی دخترکی شانه می زند

این روز ها مردی، تنها، جای جای خانه اش میخورد وجودش را

این روز ها حتی، به آسیاب سنگی خانه هم که نگاه می کند...

این روز ها...

بگذار نگویم این را

یک مرد، غروب دمان، در مسیر بقیع، بارهای بار، زمین می خورد، تنها...

دست روی زانو می گذارد که برخیزد، ناله می کند...زهرا...

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۹۲/۰۱/۱۹
  • ۴۰۰ نمایش
  • حلما

آرمیتا

شهید رضایی نژاد

نظرات (۸)

سلام
خدا قوت
موضوع داستانکت بسیار زیبا بود
واژه پردازی و فضا سازیشم خوب بود. مثه :
"گوشه ی کوچکی از یک عکس، نشست میان چشمش"
و "تکه ی بزرگ زندگی او، که سال ها نبودنش..."
و...

منتهی توی دیالوگا بعضی جاها بنظرم گنگه و کژتابی داره
مثلا دیالوگ "والا استاد تو مملکتی که هنوز بعد..." الخ. خیلی جمله تو جمله شده.

در مورد این که کوتاه کردن این طرح یا بلند تر کردنش ، کدوم یکی بهتره، نمیدونم. هنوز نظر قطعی ندارم.  نظر شمارو هم دوست دارم بدونم. که آیا نوشتن یه سوژه تو سه خط بهتره یا تو 10 خط یا تو 10 صفحه. خب هر سه تاش ممکنه اما بهترین ؟

 منتظرم اینجا پست هاش ، همشون داستان باشن. و هر روز بهتر...
منو هم نقد کنین خوب میشه

پاسخ:
سلام.
مرسی که وقت گذاشتی و خوندیش.
و خیلی مرسی که متن رو به نقد کشوندی!
در مورد میزان کوتاه یا بلند بودن داستان:
خب توانایی می طلبه و تمرین به نظرم.
مثلا اگه من می تونستم این فضای مباحثه ی! کلاسی رو تو چند جمله ی کوتاه تر و در قالبی بجز دیالوگ های جسته گریخته! جا بدم
قطعا این کارو انجام میدادم،
چون به نظر خودم هم این مکالمات منقطع زیبا نشد، ولی پیش برنده بود برای داستان.

به هر حال ممنون.
حق یارت.

ازونجا که Mr همسر آبجی زحمت نقد رو تماما و بزیبایی متحمل شدن، عرضی ندارم!

پیشنهادم اینه که شما دوست داشتی یه ذره مطالعتونو ببری بالا تا این تمرین و توانایی حل شه معضلش! بنده اثرش رو دیدم در شما!

 

فکر کنم این تنها از توانایی های دو نفر باشه که بتونن پینوشت رو با صدای خودت بخونن، بشنون!

علی علی

 

پاسخ:
سلام.
مرسیکم الله عزیزم.
انشاله که بشه مطالعه ام بره بالا.

عاشق تواناییاتم!
میدونی...

علی یارت.
روزه ی پایین پا که میگن یعنی همین
پی بود
اما همه ی ماجرا بود
و تمام روضه...

این روزها...
بگذار نگویم.
حق.
سلام لینک شدید
پاسخ:
مرسی جاری جان!
سلام
منزوی گری!
یک آفت جدیدی که ایجاد شده این منزوی گری بسیجه!
چه جوابی دارین؟
پاسخ:
سلام.
کاش منظورتون رو از منزوی بودن یا همون منزوی گری می گفتید تا ببینیم واقعا جوابی دارم یا نه!
سلام.
داستانک بسیار عالی بود.
از اندیشه ی پس زمینه اش لذت بردم
پاسخ:
سلام.
ممنون لطف دارید
سلام   آفرین؛
پاسخ:
ممنون

  • یک بنده خدا
  • داستانهای امروز آرمیتا هم ...
    وقتی این روزها باید برود برای گرفتن کارنامه‌اش.
     وقتی همه به همراه پدرشان میروند و او می‌خواهد با عکس پدرش برود و کارنامه‌اش را بگیرد.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">